ای کاش ایرانسل بخواند!

در پست http://ahary.blogfa.com/post-468.aspx(صدایت به دنیایی می ارزد) بهار بانو پیشنهاد داد که باید با بمبچه از خجالت چنین مردانی در بیایی و جناب اقدسی فام هم مهر تایید بر آن زد.اما واقعا با مشکل و مرضی بنام مزاحمت آن هم از نوع ویروسی بنام ایرانسل! چه باید کرد.شماره ناشناسی می بینم.از قبل منتظر تماسی بودم که مرددم شاید همان باشد.جواب می دهم.الو ... بله ... سکوت است و سکوت و صدای دو تا دختر که آن سو به گفتگو مشغولند.تماس قطع می شود و چند لحظه بعد اس ام اس می آید به فینگیلیش که:ببخشید عزیزم!اشتباهی شماره گرفتم.در دلم می گویم اگر دختری عیب ندارد نوش جانت!اگر پسری عزیزم عمه ات هست!من عزیز عزیزانم هستم نه تو.

نیم ساعتی می گذرد و دوباره اس ام اس می آید.همان شماره است:ببخشید می تونم ازتون یه سوال بپرسم؟شکم به یقین تبدیل می شود که مزاحمی بیش نیست.اول از همه شماره اش را وارد لیست رد می کنم تا اگر بخواهد تماسی بگیرد دستش کوتاه باشد.بعد برایش می نویسم:سوالت باشد عصر از همسرم بپرس،عوضی!

آری عوضی.با اینکه از این کلمه و مشابهات و متعلقاتش متنفرم.اما باز هم می گویم عوضی!عوضی هایی به تمام معنا.که متاسفانه ایرانسل خواسته و ناخواسته خط های بی ارزش ارزان قیمتش را مثل نقل و نبات در اختیارشان قرار داده که بتوانند به راحتی بر روی اعصاب مردم رژه بروند و بی هیچ قید و بندی در حریم شخصی نوامیس مردم وارد شوند و ناراحتی به بار آورند.همین چند روز پیش دوستم یکی اش را از سوپری محل خرید 12 تومن!بدون هیچ ثبت نامی و ...

راستش گاهی پیش می آید این مزاحمت ها.کافی ست یک مریضی متوجه شود این خط دست یک زن است!آنوقت مریضی اش نمود پیدا می کند به بدترین نحو ممکن.

عوضی که گویا متوجه ناراحتی من شده است و خوشبختانه بنظر می رسد ترسو باشد سریع اس ام اس می دهد عذر می خوام قصد مزاحمت نداشتم.آره جون همون عمه عزیزت!پس لابد طبق فرمایش پیامبر و در راستای حفظ نیمه دوم از ایمانت به شنیدن دو بار الو بله از طرف یک دختر او را مناسب و نیمه گمشده خویش یافته بودی و الباقی باقیات!

شماره پشتیبانی ایرانسل را از 118 می پرسم.یک شماره شیک و رند و قشنگ 09377000000!!!

بعد از ده دقیقه یک ربع مخ زنی از نوع ایرانسلی و صف انتظار و ... دختری که انگار از خواب پرانده امش و هنوز گلویش را به یک سرفه صاف نکرده!با سستی و بی حالی هرچه تمام پاسخگو می شود.بعد از سلام، مسلسل وار عصبانیتم را از مزاحمت های بی مورد و فت و فراوان مشترکین مریض ایرانسل نه برای خودم که کلی به اطلاعش می رسانم و می گویم ای کاش ایرانسل عوض این که این همه اس ام اس ارسال کند و قربان صدقه مشترکین برود که جان من مرگ من سنی منی خلعت دیه سن!1000 تومن شارژ کن 10 تومن جایزه بدم!کاش طرحی پیاده کند که مردم بتوانند شماره های مزاحم را به یک شماره یا مرجع خاصی گزارش دهند و وقتی تعداد این مزاحمت ها از حد معینی تجاوز نمود خط مربوطه را ببندند و ...بدین ترتیب ادم های مریض شاید قدری دستشان کوتاه تر شود.

پس از کلی پاره کردن گلو و سخنرانی بلند بالایم در این سوی تلفن دختر خمیازه کشداری می کشد و می گوید:خانوم آدرس می دم تشریف ببرید هروی قسمت حقوقی و قضایی شکایت و پیگیری کنین!!!می گویم از چند نفر می توان شکایت کرد.یک نفر دو نفر.ده نفر .بیست نفر.بالاخره که چی؟!مگر من مزاحم دائم دارم.عرض من کلی ست.انتقاد است.پیشنهاد است.می گوید ادرس می دهم حضوری بروید پیگیری کنید!می پرسم این مکان مقدس قضایی شماره تلفن ندارد می گوید نه!می گویم:پس یک ایرانسل بگیرد خیال خودش را راحت کند!

گوشی را می کوبم سر جایش!


وقتی دخترک دلش عکس یادگاری می خواهد

آپلود عکس رایگان و دائمی


آپلود عکس رایگان و دائمی


آپلود عکس رایگان و دائمی


آپلود عکس رایگان و دائمی


آپلود عکس رایگان و دائمی

18 شهریور 63

سرما خورده ام فجیع.تا نشسته ام عادی ام.تا بلند می شوم برای کاری گویا تک تک سلول های بدنم می لرزند.عرق سردی بر پیشانی ام می نشیند و دوباره می نشینم.از پلک چشم هایم انگار که وزنه هایی به سنگینی چند صد گرم آویزان باشند.به زور چشمانم را باز نگه می دارم.و اقای کوچک در این میان هی با تکرار این سوال که :مامان داری خواب می بینی؟! با انگشتان مبارک سعی بر باز نمودن چشمان من دارد.ایام هفته را گم کرده ام.نه می دانم چندم است و نه می دانم چند شنبه است.برای از یاد بردن کسالت پشت کامپیوتر می نشینم و سایتی را باز می کنم برای خواندن بحث های خاله زنکی همیشگی اش!اس ام اسی برایم می اید از سایتی که چند وقت پیش با نام و مشخصات اصلی در آن عضو شده ام.با ذکر نام اصلی ام تولدم را تبریک گفته است.جا می خورم.نگاهی بر صفحه کامپیوتر می اندازم بالای سایتی که مشغول خواندنش هستم نوشته:دوشنبه 18 شهریور1392

بله.امروز روز تولد من است.یادم نبود اصلا.خوشحال شدم!یک سال هم گذشت و من شاید کمی (قد یک ماه) بزرگتر شدم!

تولدم مبارک!

عشق رنگی

مادر بر اساس تجارب چندین ساله اش و سن و سالی که داشت می دانست که جوان به بیراهه می رود.آن دختر به درد او نمی خورد.بعد از آنکه جوان آب پاکی را ریخت روی دستش و گفت یا با او ازدواج می کنم یا ترک تو و او و جلای وطن می کنم به عطش شدید دچار شده بود.نای حرف زدن نداشت و آب دهانش مدام خشک می شد.جوان آنقدر چشمش کور شده بود که یادش رفته بود وقتی با خواهرش در انظار ظاهر می شود دوست ندارد حتی دست خواهرش در دستش باشد که از نظرش زشت بود و جلف بازی.یادش رفته بود که دوست نداشت خواهرش با فروشنده ای نزد او چک و چانه بزند.دوست نداشت خط چشم خواهرش از گوشه چشمانش فراتر رود و جلب توجه کند.در حالی که معشوقه اش پا را فراتر از این خط ها می نهاد.مادر اگر می گفت دختر از تو بزرگتر است و به دردت نمی خورد قهرش می گرفت که ایرادت بنی اسراییلی ست!مادر اگر می گفت تا زمانی که کاری برایت پیدا شود بچسب به آژانس تا اقلا پول بنزین و دور دور کردنت در اطراف خانه دختر در اید می گفت شخصیت دختر مورد علاقه اش خرد می شود اگر دوستانش که در جریان عشق و عاشقی شان هستند ببینند که او راننده آژانس شده است!مادر زمین و آسمان و ریسمان را به هم می بافت و از هر دری می گفت بلکه پسرش با عقل تصمیم بگیرد اما جوان کور شده بود.کور یک عشق خام و کودکانه.مادر می گفت دختری که بیست و چهار ساعت با تو اس ام اس رد و بدل می کند و تلفنی و حضوری صحبت می کند یا صاحب ندارد یا از هفت دولت آزاد است و آدم زندگی نیست که عمرش را اینگونه به بطالت می گذراند.مادر می گفت دختری که صادقانه!به تو گفته باشد قبلا با دو پسر فقط به مدت یک هفته باب دوستی باز کرده و بعد دیده چون برای ازدواج مورد مناسبی نیستند بی خیالشان شده تو را هم به دندان خواهد زد و چون خواهد دید دندانگیر نیستی!ولت خواهد کرد.جوان پوزخندی می زد و می گفت اگر او گفته 10 سال به پای من خواهد نشست بدان که بیست سال هم می نشیند!تا من کار و بار و پول و پله ای به جیب بزنم.

دو سه ماهی را که با مادر سرسنگین بود و فارغ از نصیحت های مادر روزهای خوب و بی دغدغه را در خلوت اتاق خودش با موبایلی که در آن سویش معشوقش بود می گذراند خبر نداشت مادر ذره ذره آب می شد.مادر داشت حساب و کتاب می کرد که با فروش چند تکه از طلاهایش که تنها پس انداز این چند سال عمرش بود و بقول خودش خرج کفن و دفنش اقلا بتواند مراحل عقد و نامزدی جوان را بگیرد و الباقی بماند برای وقتی که صاحب کار شود.جوان خبر نداشت که مادرش به فامیل دور مغرورش که پای جانش هم در میان بود رو نمی انداخت بخاطر او رو انداخته است تا برایش کاری جور کند.خبر نداشت آن شله زردی که شیرینی اش را با تندی هایش به تلخی بدل کرد و دل مادر را رنجاند و به گریه انداخت نذر این بود که خدا راه صلاح را پیش پایش بگذارد.اگر صلاحشان در وصل است زودتر کار و بارش جور شود و به هم برسند و اگر در هجران زودتر جدا شوند.خبر نداشت مادر داشت به این فکر می کرد که پستوی کوچکشان را مبدل کند به آشپزخانه ای برای خود و درب میان دو اتاق را با گچ و آجر ببندند تا پسر و عروسش در آن راحت و مستقل زندگی کنند .خبر نداشت که مادر چه حالی دارد وقتی علیرغم میل باطنی اش و با نم چشمانش به خاطر ترس از آینده مبهم پسرش که تصویر خوبی نمی توانست برایش متصور شود اما تنها برای خوشبختی پسرش حاضر است جانش را هم بدهد و مدام در حال فکر است و پیدا کردن راه حل مناسب.

*********************************************************

ساعت 2 نصف شب بود.داشت خاطرات شب هایی را که با معشوقش اس ام اس بازی می کرد و یواشکی صحبت هایی می کردند مرور می کرد.هنوز گیج بود.گویا خوابی بد باشد.ساعت 10 صبح بود که معشوقه اش زنگ زده بود که مثل همیشه در فلان جا که اکثرا هم را می دیدند حاضر باشد.با شور و شعف رفته بود.هنوز هم انگار آب یخ می ریختند بر سرش وقتی حرف های دختر یادش می افتاد که پدرش گفته چرا باید بهترین خواستگارت را رد کنی به خاطر پسری که هم شان ما نیست!به خاطر پسری که تنها دارایی اش ماشین فکستنی ای هست که پول یک چراغ ماشین من هم نمی شود.پسری که در خانه ای زندگی می کند که من سرم برود کسر شانم می آید پا در آن خانه محقر بگذارم!و خیلی مودبانه با ابراز اینکه من عاشقت بودم و هستم و خواهم بود!اما پدرم اجازه نمی دهد با تو ازدواج کنم با لبی خندان از جوان خداحافظی کرده بود و رفته بود سراغ جوانی بهتر شاید.پدر.بهانه ای خوب برای در رفتن از زیر بار عشقی دروغین.پدری که هیچ وقت نگفت دخترش برای چه از صبح تا شب با ماشین خیابان های شهری کوچک را گز می کند که از نظر مردمانش صورت خوشی ندارد.پدری که هیچ وقت نگفت دخترش مدارم در حال چیلیک چیلیک فشردن دگمه های موبایل و اس ام اس بازی با کیست.پدری که شاید حتی نمی دانست که دانشگاه دخترش تمام شده است و او روزانه به بهانه همین دانشگاه با جوان به گشت و گذار می رود.

جوان موبایل دیگرش را در دست گرفت.اس ام اس ها را مرور کرد.با نام بهزاد در گوشی اش سیوش کرده بود!برایش نوشته بود دوستت دارم تا آخر عمرم حتی با این یکی خطم و یک شکلک چشمک.

گوشی ها را خاموش کرد تا شبی بی دغدغه و آرام بخوابد.خوابش نمی برد.گوش هایش از فرط ناراحتی داغ کرده بود و شقیقه هایش به تندی می زد.خود را به اتاق مادر رساند.مادر چون همیشه به پهلوی راست خوابیده بود و دست راستش زیر سرش بود و لحاف را تا بینی اش بالا کشیده بود.به او نزدیک شد.لحافش را کمی پایین کشید صورتش را به صورت مادرش نزدیک تر کرد و در زیر نور ملایم چراغ خواب لحظاتی محو تماشای صورتش شد.مدت ها بود که مادر را اینگونه دقیق ندیده بود.کل کل های هر روزش با او اجازه نمی داد تا با او چشم در چشم شود.باز هم به صورت مادر نزدیک تر شد تا گرمای نفسش را در صورتش احساس کند.چقدر این نفس ها را دوست داشت.درست مانند کودکی اش که با گرمی این نفس ها و در آغوش پر مهرش می خوابید.آرام لبانش را بر روی پیشانی مادر گذاشت و بوسه ای زد و کنارش خوابید.مادر بربری های داغ محله پایین را دوست داشت.باید زود تر می خوابید تا صبح زود قبل از مادر بیدار بشود برود برایش از بربری های محله پایین بخرد.یادش نبود آخرین بار کی برای مادر بربری گرفته بود!

هر وقت غذا کم است ...

کمی برنج دمی با تعدادی کباب، کمی برنج کته با مقادیری گوشت و لوبیا که وجود رنگدانه هایی سبز رنگ بر روی آن نشان می دهد به احتمال 99.99 درصد از بقایای خورشت قرمه سبزی بوده! و مقادیری اعضا و جوارح مرغ با شکلی دفرمه شده! ناهار مان را تشکیل می دهد.به خدا قسم که اگر یانگوم، بانو چویی بانو هن و دورتر چرا همین سامان گلریز و حمیدرضا رنجبر خودمان دست در دست هم دهند بتوانند چنین غذایی خلق کنند!

همین امر هم باعث شده است که حین کشیدن غذا ناخنکی در حد چنگال عقاب بر غذاها وارد آورم.همسفر زندگی در آستانه در آشپزخانه ایستاده است و تماشایم می کند.بندهایی از شعری را که زمانی عاشقش شده بودم و زمزمه می کردم با صدا ی بلند می خواند و به خودم اشاره می کند:

"ماندم که چه رازیست

در سفره ما

هر وقت غذا کم است

مادر سیر است!"

یک نفر راز این سیری مادر را به شاعر بگوید شاید کلا در شعرش تجدید نظر کند!

***************************************************

برای حفظ شیر خشک های رزیمی خاص از دست دلالان چه راهکاری مفید است؟

1.از سهمیه هفتگی شان یک قوطی کم کنیم تا شیر اضافی دستشان نباشد تا با دلالان وارد معامله شوند!

2.درب قوطی شیر خشک را با چاقو سوراخ کنیم تا دلال که سهل است عمه دلال هم نتواند این شیر را در بازار سیاه بفروشد!!

3.چنان بزنیم در گوش کودک طفل معصوم که قولاق لاری چپیح چالسین و یادش برود آلرژی و رژیم و شیر خشک رژیمی مخصوص چیست؟بچه هم بچه های قدیم ال ایاغین یالی ییپ دویاردیلار!

4.چه می کنه این کلید!


صدایت به دنیایی می ارزد

چند روز پیش ها با کسی بحثی داشتیم در مورد برق و لامپ و کم مصرف و پر مصرفش که ایشان اذعان داشتند لامپ کم مصرف به خاطر سرطان زا بودنش اصلا در منزل آنان استفاده نمی شود و ارزش ندارد بخاطر کمی پول برق سلامتی را به خطر بندازد.برایش یاد آوری کردم که سر کشیدن یک جرعه نفس از هوای روحبخش و دلنواز ترافیک تهران جای خالی یک تریلی لامپ کم مصرف شکسته و عوارضش را پر می کند جانم!!!زیادی مته به خشخاش مگذار.

امروز از آن روزهاست.حس خفگی بهم دست می دهد.شیشه ماشین را بالا می دهم و به سختی نفس می کشم.یاد بحث هایی که داشتیم می افتم و دلم برای خودمان می سوزد که مجبوریم برای یک معاینه چشم ساده رفتن یک ساعت دوده و سرب و عامل سرطان زا بخوریم!از طرفی در میان آن گرما و خفقان و افکار آزار دهنده بوی دوده خیابان باعث می شود یاد دوران کودکی ام افتم.آن وقت که پیچ نفت ابگرمکن نفتی مان را تا ته می پیچاندیم! و آبگرمکن غرشی می کرد و دودی راه می انداخت که بیا و ببین و دوده های گرد سیاه در اندازه های مختلف با شوق و ذوق پرواز می کردند سمت خانه دایی پدرم! که دیوار به دیوارمان بود و مادرم که گویا چند باری فحش و نفرین زنش را شنیده بود در این مواقع آرام طوری که انگار اگر بلند بگوید زندایی زودتر متوجه دوده ها خواهد شد!می گفت:آی بالام حامامین خودین آل ایندی زندایین اولن لریمیزی سویر!!!

یادش بخیر.

الان مانده ام مرده ای چه کسی را سویماخ کنم!!دیواری کوتاه تر از دیوار ماشین های بی جان پیدا نمی کنم.


**************************************

می گوید آقایی به موبایلم زنگ زد و بعد از سلام فهمید که اشتباه شده است.عذر خواست.خداحافظی کرد .بعدا اس ام اس داد : ولی خودمانیم صدایت به دنیایی می ارزد!چنین حریم شخصی ای داریم ما اناث ایرانی!


جانور    :)

"دیروز روبروی بیمارستان حدوداً 20 نفری میشدند. چنان به نوشابه و کلوچه چنگ میزدند . آدم یاد جانور می افتاد ." عبارت فوق کامنت یک همشهری در نکوهش روزه خواری علنی در شهرمان است.راستش از دیروز که خوانده ام هر موقع یادم می افتد بجای حرص خوردن خنده ام می گیرد.امسال و تا به امروز روزه نگرفته ام چرا که واقعا توان جسمانیاش را ندارم و از کلی تبصره و ماده واحده برای در رفتن از زیر روزه بهره جسته ام!دو سه روز پیش ها بطری آب یخ دستم و بود و عطش داشتم شدید.هی رو برگرداندم این سو و آن سو را نگاه کردم بلکه بتوانم کمکی لبانم را تر کنم.نشد که نشد.هر طرف که رو بر گرداندم یک جفت چشم بود که ببیندم.آخرش کنار بوته ای پناه گرفتم و به بهانه بستن بند کفش آقای کوچک نشستم و جرعه ای سر کشیدم.ظاهرا که در سطح هم تراز من کسی ندیدمان اما نمی دانم در شهرکی که ساختمان هایش 15 طبقه هستند از آن بالاها چند نفر مرا بصورت جانور دیده اند!خدایی فقط جهت مزاح.اصلا بدلم نگرفتم این تعبیر را.حالا من بدبخت به کنار که با خوردن یک جرعه آب جانور نخواهم شد آخر کدام جانور بدبختی به کلوچه و نوشابه چنگ می زند.به جان خودم خدا خودش هم جای من و امثال من بود دزدکی لب تر می کرد!!!باور ندارید از خودش بپرسید!

این تکیه کلام اردلان خان تمجید کم کم می خواهد رژه برود روی اعصابم.بگو خب!!!

دخترک داد می زند تو رئیس نیستی من رئیسم.من دستور می دم!کار ائشیدمز یاراشدیرار.پسرک با صدایی دو برابر و اخم و تخمی چهار برابر داد می زند:تو مریض نیستی.من مریضم.من دستور می دم.اَه!!!



امروز از کاریابی ای در تبریز باهام تماس گرفته بودند که پرونده تان را ببندیم یا باشد!یادش بخیر.9 سال پیش بود که دست در درست همسفر زندگی و در یک روز گرم تابستانی که تازه فارغ از درس و دانشگاه شده بودم و هنوز بدنم گرم بود و نمی دانستم که از همان لحظه دوران فسیل شدگی ام! آغاز شده است با هزار و اندی امید به آن کاریابی رفتیم.حوالی ابو ریحان بود شاید.دقیق یادم نیست.حالا بعد از یک دهه زنگ زده اند که اگر کار پیدا نکرده ای هنوز پرونده ات را نبندیم.می گویم ببندند.بعد از قطع ارتباط می گویم حیف شد.حالا که پرونده ام 10 سال باز بود می گذاشتند 20 سال دیگر هم می ماند تا اگر انشا...بیست سال دیگر که همسفر زندگی بازنشسته شد و رفتیم شدیم ساکن ترکستان شاید تا آن موقع کاری برایم دست و پا می کردند!کاریابی و حس نوعدوستی اش را مشاهده کردید.روحانی مچکریم!

هنوز هم در شوک چند شب پیشم.همسفر زندگی با آقای کوچک رفتند ماست و خرده ریز بگیرند.برگشتنی تماس گرفت و گفت مهمان داریم.دو سه تایی از رفقای دوران دانشگاهش و یکی دو تا از همکارانش در شهرکمانند که اصلا ندیدمشان تا حال.اصلا اهل رفیق بازی نیست.گفتم شاید یکی از آنان باشد.گفتم بیایند.آمد.مردی بود  ... .پیر مردی بود.حراف.فضول ناشناس.همسفر زندگی هم نمی شناختش.از جلوی عابر بانک که باهاش هم کلام شده بود تا جلوی درب بربری گفته بود تعارفم نمی کنی برای یک فنجان چایی؟همسفر زندگی تعارفش کرده بود.تعارف نیامد داشته انگار!آمد.چایی خورد.نرفت.میوه هم خورد.نرفت.شام هم خورد.نرفت.چایی بعد از شام هم خورد.نرفت.دومین چایی بعد از شام را هم خورد.9 آمده بود و 12.45 شب بود.اگر گریه و بی قراری آقای کوچک نبود احتمال زیاد لحاف و تشک هم می خواست.رفت.پرسیدم که بود.گفت یک احمق!نمی دانم.شاید همسفر زندگی احمق تر بوده و شاید من سردسته احمق ها.تنها حرفی که میان من و همسفر زندگی رد و بدل شد این بود که:دیگر تکرار نشود!!!یادم هست بچه که بودم شاید 9 یا 10 ساله تازه پدرمان رفته بود.مادر خیلی محتاط بود.همیشه.زنی آمد دم در خانه مان.همسن و سال خودش.یک رادیوی خراب دستش بود آورده بود تعمیرکار محلمان درستش کند و او تعطیل بود.هوا گرم بود.زن یک لیوان آب خواست مادر داد.گفت بنشینم در خنکی حیاط خانه تان تا تعمیرکار بیاید.مادر اجازه نداد!گفت چه می شود زن؟!من هم زنم.راهم دور است.مادر اجازه نداد.گفت برو و در خنکای عصر بیا.وجود کودکانه ام از صورت زن خجل و شرمنده شد.احساس کردم مادر چقدر پر رو است!!!اما حالا می فهمم که مادر یک هنرمند بوده با هنری بنام "نه گفتن".هزار بار از ان شب تا به امروز گفته ام ای کاش وقتی پیر مرد می گفت مهمان نمی خواهید بجای تعارفات الکی می گفتم"نه".مهمان عجیب را حال کردید.روحانی مچکریم!


چه کسی پول جیز بیز را حساب کرد؟!

جیز بیز!!! این بیخودی الطعام خوشمزه!بهانه ای بزرگ که مرا به پارک شیخ شهاب بکشاند!همراه با آرامشی که در آن حوالی می یابم.تازه نشسته ایم تا جغل بغو!(درست است؟!) به رگ بزنیم قبل از آنکه چربی اش بماسد که یکدفعه چند پسر که نه کامل جوانند و نه نوجوان گویی که بابک نهرین و یارانش به یکباره وارد صحنه تئاتر دانشکده مان می شوند ظاهر می شوند و فحش گویان و عربده کشان در امتداد بلوار پیش می ایند.تنها چیزی که می توانم تشخیص دهم این است که چهار نفر  چهار دست و پای یک پسر بقول خودمان جانسیز چَلیم سیز(نحیف و مردنی) را گرفته اند و پسری دیگر همراه با فحش های رکیک ناموسی مشت های محکمی را بر شکم او وارد می کند که به هر ضربه ای که به شکم آن پسر وارد می شود ماهیچه های شکمی من ناخواسته جمع می شوند.لقمه به دست صحنه را تماشا می کنیم.اخوی بزرگتر که با خانواده اش زیاد به این محل می آیند خونسرد به خوردن ادامه می دهد!دعوا هست دیگر الان خودشان سوا می شوند.اخوی کوچک چون همیشه حس طنزش گل انداخته و می گوید از دست ندهید که از این دعواها تهران هم پیدا نمی شود و مانند تماشای دقیق فیلم پیاله جیز بیز را رو به صحنه گذاشته! و مشغول خوردن می شود.پسرکی که می زند قطع و وصل می شود انگار.حال خوشی ندارد.مادر می گوید مست است نزند بکشد جوان مردم را.همان جوان های دور و بر کمی سوایشان می کنند.چربی پیاله ماسیده حسابی به زور فلفل را از چربی می کنم!

همسفر زندگی شاکی ست که اخوی کوچک خیلی تعارف می کند.می گوید به او بگویم وقتی با یک بزرگتر جایی می رود دست به جیب نشود!می گویم ناراحتی از اینکه اخوی کوچک حساب کرده؟می گوید نه.من حساب کردم ولی خب به زور و اجبار.می گویم اما اخوی کوچک حساب کرده است ها!می گوید نه.کلش شد 18 تومن آن را هم گذاشتم روی میز و آمدم!به محض پیاده شدن از اخوی کوچک می پرسم چه کسی حساب کرد؟!با خجالت می گوید بی خیال بابا.حالا هر کی!می گویم تو یا همسفر زندگی؟ می گوید من!و اینگونه هست که تعارفات بیش از اندازه همسفر زندگی و اخوی کوچک باعث شده است جیز بیزی به ارزش 18000 تومن 36000 تومن به پاچه این یزنه قیین رود!دندشان نرم تا دیگر زیادی تعارف نکنند.ساعت 11 شب است.می فرستمشان دنبال فروشنده.اخوی خجالت می کشد.همسفر زندگی خجالت همراه با ترس از قهر این بی اعصاب دارد!سوار ماشین اخوی می شوند و می روند تا 18000 تومن را زنده کنند!بر می گردند.شاد و خوشحال چون دو عدد پسته خندان دامغان!می گویند به محض اینکه گفتیم که گویا اشتباهی رخ داده و دوتایی حساب کرده ایم مرد می خندد و پولمان را پس می دهد!الان جیز بیز دارد جذب می شود!اما من هنوز مانده ام اینها چوب تعارف خود را خورده اند آن جیز بیز فروش چگونه می خواسته آن 18000 تومن را بخورد؟!

شمع و فشفشه ها را که روی کیک می چیدم قلبم سخت فشرده شد.غم سنگینی بر دلم نشست.مانند تمام این چند سال غربت تنها و تنها جمع کوچک خانواده خودمانیم و بس.اشک را به زور نگهش داشتم تا مبادا نقاب شیک و مجلسی مختص مراسم شادی صورتم را بر هم زند!

اکنون اما خوشحالم.دلتنگی هم گذشت.همچون تمام گذشته ها.پسرک شمع دوسالگی را فوت کرد و قدم گذاشت در سومین سال زندگانی اش.

تولدت مبارک آقای کوچک من.