اﮔــﻪ ﯾـــﻪ ﺭﻭﺯ ﺧـــﺪﺍ ﺍﺯﻡ ﺑﭙﺮﺳـــﻪ : ﭼــﺮﺍ ﻓــﻼﻥ ﮐـــﺎﺭﻭ
ﮐـــﺮﺩﯼ? ﻣـــﯽ ﺧــﻮﺍﻡ ﺑﻬـــﺶ ﺑﮕـــﻢ : ﺣﺘﻤـــﺎ ﺣﮑﻤﺘــﯽ ﺗــﻮﺵ
ﺑــﻮﺩﻩ ! ﺑﺒﯿﻨـــﻢ ﻭﺍﮐﻨﺸـــﺶ ﭼﯿـــﻪ!!...
ديروز بود كه متن فوق را بعنوان جوك خواندم و خنديدم.
گوشي تلفن را برداشتم و شماره گرفتم.از احوال مادرشوهرش جويا شدم كه چند روزي ست از شهرستان آورده اند و گويا قرار است براي هميشه نزد خودشان نگهش دارند.همه
چيز ظاهرا خوب و مسالمت آميز بود.ديگر در اين بيست سال عروس و مادر شوهر
حسابي اشتباهات دو جانبه را آزموده اند و مشكلي از نظر بودن در كنار هم
نداردند الا يك مورد كه براي عروس آزار دهنده است و آن بي اختياري ادراري
مادر شوهر پير.هشتاد سال دارد و طبيعي ست كه عوارض پيري را هم با خود همراه
داشته باشد.عروس هم كه بيش از اندازه تميز و حساس و وسواسي.گفت شب اول افتضاح بار آورده بود و چهار پنج ساعتي طول كشيد تا رخت و لحاف را شستيم.الان چند روزي ست كه ايزي لايف مي بنديم و راحت ترم.اما چون چندان زبر و زرنگ نيست و بي دست و پاست من يا پسرش برايش مي بنديم.راستش دلم براي پير زن سوخت.گفتم خجالت نمي كشد؟ناراحت نمي شود؟گفت چرا.اتفاقا طفلك مخصوصا دفعات اول دستش را بر روي چشمانش مي گذاشت و از خجالت آب مي شد.معذب بود.قدري دلداريش دادم و گفتم به هر حال پسرش هست و وظيفه دارد حالا كه به پيري رسيده عصاي دستش باشد.اما حق را به تو هم مي دهم به هر حال سخت است هم براي تو و هم براي او.خدا دو تايتان را هم صبر بدهد.آنوقت عروس گفت:مانده ام شايد هنوز بيست سالي عمرش به دنيا باشد ....
و ديگر سكوت كرد.
قدري هم بحث هاي ديگري پيش كشيديم و خداحافظي كرديم.
گوشي را كه گذاشتم دلم گرفت.
شماره مادر را گرفتم كه قدري حال و هوايم را عوض كند.
خودش نبود و يكي از نوه ها جواب داد.گفت رفته است مراسم عزاداري.پرسيدم چه كسي؟گفت فلاني.باورم نشد.شوكه شدم.دوباره پرسيدم خودش مرده يا مادرش پدرش؟گفت خودش.خداي من.راست مي گويد.او كه پدر و مادرش چند سال است دستشان از دنيا كوتاه شده است.اما اين مرد چه؟چطور رفت؟با تصادف.در جا.مغزم خوب كار نمي كند.گوشي را مي گذارم و حساب و كتاب مي كنم.قيافه جوانش.با لباس هاي آراسته و مرتبش و موهاي سياهش كه آخرين باري كه ديدمش يك تار موي سفيد هم مهمانش نبود.خداي من.از اخوي بزرگم فقط يكي دو سال فاصله سني دارد.يعني داشت.يعني رفت؟آخر او كه دخترش 19-20 سال بيشتر ندارد.هنوز عروس نشده است.مگر همين پارسال پيارسال نبود كه پس از چند سال زندگي در غربت تهران بازگشتند اهر؟مگر زنش نگفته بود كه بخاطر ناراحتي قلبي شوهرش و ترس از فشار كاري و غربت و آلودگي هوا و ... امده اند اهر تا زندگي شان را از نو و اين بار بهتر شروع كنند؟مگر همين دو سه ماه پيش با هزار اميد و آرزو خانه نخريدند و اسبابشان را در اولين خانه شخصي خودشان نچيدند؟
دنيا چقدر بي وفايي تو؟چقدر نامردي تو؟
بارالها مادر 80 ساله پيري كه موقع بستن ايزي لايف توسط پسر و عروسش دست بر چشمانش مي گذارد شايد انتظار اجل را مي كشد و به او نمي رساني اما اين مرد چه؟مگر قرار نبود عصر با دست پر سمت خانواده اش برود كه چشم انتظار محبت پدر بودند
چشمانم را مي بندم.
لبخندي تلخ و گزنده بر گوشه لبم مي نشيند و مصمم مي شوم كه:
اﮔــﻪ ﯾـــﻪ ﺭﻭﺯ ﺧـــﺪﺍ ﺍﺯﻡ ﺑﭙﺮﺳـــﻪ : ﭼــﺮﺍ ﻓــﻼﻥ ﮐـــﺎﺭﻭ
ﮐـــﺮﺩﯼ? ﻣـــﯽ ﺧــﻮﺍﻡ ﺑﻬـــﺶ ﺑﮕـــﻢ : ﺣﺘﻤـــﺎ ﺣﮑﻤﺘــﯽ ﺗــﻮﺵ
ﺑــﻮﺩﻩ ! ﺑﺒﯿﻨـــﻢ ﻭﺍﮐﻨﺸـــﺶ ﭼﯿـــﻪ!!.
******************************************************************
تولد 6 سالگي دخترك
اين قافله عمر عجب مي گذرد.

