ديروز رفتيم سبد بگيريم!

شماره مان 137 بود!و نوشته بود 400 و خرده اي نفر در صف انتظار!داشتند شماره 700 و خرده اي را صدا مي زدند كه دوزاريمان افتاد يعني ما در اصل 1137 امين نفريم!!!البت فقط در فروشگاه اتكاء كه مخصوص به اصطلاح عام نظامي هاست و لاغير.لااقل اينجا از ازدحام و باسان باسان و بوغوشماغ جهت گرفتن 4 كيلو مرغ يخ زده خبري نبود!البت كه اصلا از مرغ هم خبري نبود!بچه اش بهمان رسيد و نمي دانم ارزش دارد كه روزي ديگر سه ساعت وقتمان تلف شود كه مادر يخ زده شان را هم بگيريم بياوريم يا نه!

ديروز طيب زنگ زده بود كه شما تخم مرغ بهتان رسيد يا نه!!!گويا به او هم تخم مرغ نرسيده است.در هر صورت فرقي ندارد جفتشان هم ننه بالا هستند و عزيز سفره ما ايراني ها!

سبد اين دردانه اي كه اين روزها بدجوري اسمش بر سر زبان ها افتاده و بي شك امسال جاي يكي از سين هاي سفره هفت سين كهن را خواهد گرفت!

فقط مانده ام كليد كجا و سبد كجا؟!

كرامت انساني مان در حلق گذشتگان!!!هر چه مي كشيم از دست آنان مي كشيم اصلا.بير ايل ياغيشليق بشود معلوم است كه مين ايل بلكم بيشتر دامجيليق خواهد شد.

من هم نگويم تبريز دار عزيزمان خواهد گفت!


حكمت

اﮔــﻪ ﯾـــﻪ ﺭﻭﺯ ﺧـــﺪﺍ ﺍﺯﻡ ﺑﭙﺮﺳـــﻪ : ﭼــﺮﺍ ﻓــﻼﻥ ﮐـــﺎﺭﻭ ﮐـــﺮﺩﯼ? ﻣـــﯽ ﺧــﻮﺍﻡ ﺑﻬـــﺶ ﺑﮕـــﻢ : ﺣﺘﻤـــﺎ ﺣﮑﻤﺘــﯽ ﺗــﻮﺵ ﺑــﻮﺩﻩ ! ﺑﺒﯿﻨـــﻢ ﻭﺍﮐﻨﺸـــﺶ ﭼﯿـــﻪ!!...

ديروز بود كه متن فوق را بعنوان جوك خواندم و خنديدم.

گوشي تلفن را برداشتم و شماره گرفتم.از احوال مادرشوهرش جويا شدم كه چند روزي ست از شهرستان آورده اند و گويا قرار است براي هميشه نزد خودشان نگهش دارند.همه چيز ظاهرا خوب و مسالمت آميز بود.ديگر در اين بيست سال عروس و مادر شوهر حسابي اشتباهات دو جانبه را آزموده اند و مشكلي از نظر بودن در كنار هم نداردند الا يك مورد كه براي عروس آزار دهنده است و آن بي اختياري ادراري مادر شوهر پير.هشتاد سال دارد و طبيعي ست كه عوارض پيري را هم با خود همراه داشته باشد.عروس هم كه بيش از اندازه تميز و حساس و وسواسي.گفت شب اول افتضاح بار آورده بود و چهار پنج ساعتي طول كشيد تا رخت و لحاف را شستيم.الان چند روزي ست كه ايزي لايف مي بنديم و راحت ترم.اما چون چندان زبر و زرنگ نيست و بي دست و پاست من يا پسرش برايش مي بنديم.راستش دلم براي پير زن سوخت.گفتم خجالت نمي كشد؟ناراحت نمي شود؟گفت چرا.اتفاقا طفلك مخصوصا دفعات اول دستش را بر روي چشمانش مي گذاشت و از خجالت آب مي شد.معذب بود.قدري دلداريش دادم و گفتم به هر حال پسرش هست و وظيفه دارد حالا كه به پيري رسيده عصاي دستش باشد.اما حق را به تو هم مي دهم به هر حال سخت است هم براي تو و هم براي او.خدا دو تايتان را هم صبر بدهد.آنوقت عروس گفت:مانده ام شايد هنوز بيست سالي عمرش به دنيا باشد ....

و ديگر سكوت كرد.

قدري هم بحث هاي ديگري پيش كشيديم و خداحافظي كرديم.

گوشي را كه گذاشتم دلم گرفت.

شماره مادر را گرفتم كه قدري حال و هوايم را عوض كند.

خودش نبود و يكي از نوه ها جواب داد.گفت رفته است مراسم عزاداري.پرسيدم چه كسي؟گفت فلاني.باورم نشد.شوكه شدم.دوباره پرسيدم خودش مرده يا مادرش پدرش؟گفت خودش.خداي من.راست مي گويد.او كه پدر و مادرش چند سال است دستشان از دنيا كوتاه شده است.اما اين مرد چه؟چطور رفت؟با تصادف.در جا.مغزم خوب كار نمي كند.گوشي را مي گذارم و حساب و كتاب مي كنم.قيافه جوانش.با لباس هاي آراسته و مرتبش و موهاي سياهش كه آخرين باري كه ديدمش يك تار موي سفيد هم مهمانش نبود.خداي من.از اخوي بزرگم فقط يكي دو سال فاصله سني دارد.يعني داشت.يعني رفت؟آخر او كه دخترش 19-20 سال بيشتر ندارد.هنوز عروس نشده است.مگر همين پارسال پيارسال نبود كه پس از چند سال زندگي در غربت تهران بازگشتند اهر؟مگر زنش نگفته بود كه بخاطر ناراحتي قلبي شوهرش و ترس از فشار كاري و غربت و آلودگي هوا و ... امده اند اهر تا زندگي شان را از نو و اين بار بهتر شروع كنند؟مگر همين دو سه ماه پيش با هزار اميد و آرزو خانه نخريدند و اسبابشان را در اولين خانه شخصي خودشان نچيدند؟

دنيا چقدر بي وفايي تو؟چقدر نامردي تو؟


بارالها مادر 80 ساله پيري كه موقع بستن ايزي لايف توسط پسر و عروسش دست بر چشمانش مي گذارد شايد انتظار اجل را مي كشد و به او نمي رساني اما اين مرد چه؟مگر قرار نبود عصر با دست پر سمت خانواده اش برود كه چشم انتظار محبت پدر بودند

چشمانم را مي بندم.

لبخندي تلخ و گزنده بر گوشه لبم مي نشيند و مصمم مي شوم كه:

اﮔــﻪ ﯾـــﻪ ﺭﻭﺯ ﺧـــﺪﺍ ﺍﺯﻡ ﺑﭙﺮﺳـــﻪ : ﭼــﺮﺍ ﻓــﻼﻥ ﮐـــﺎﺭﻭ ﮐـــﺮﺩﯼ? ﻣـــﯽ ﺧــﻮﺍﻡ ﺑﻬـــﺶ ﺑﮕـــﻢ : ﺣﺘﻤـــﺎ ﺣﮑﻤﺘــﯽ ﺗــﻮﺵ ﺑــﻮﺩﻩ ! ﺑﺒﯿﻨـــﻢ ﻭﺍﮐﻨﺸـــﺶ ﭼﯿـــﻪ!!.

******************************************************************


تولد 6 سالگي دخترك

اين قافله عمر عجب مي گذرد.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان