چه کسی پول جیز بیز را حساب کرد؟!
جیز بیز!!! این بیخودی الطعام خوشمزه!بهانه ای بزرگ که مرا به پارک شیخ شهاب بکشاند!همراه با آرامشی که در آن حوالی می یابم.تازه نشسته ایم تا جغل بغو!(درست است؟!) به رگ بزنیم قبل از آنکه چربی اش بماسد که یکدفعه چند پسر که نه کامل جوانند و نه نوجوان گویی که بابک نهرین و یارانش به یکباره وارد صحنه تئاتر دانشکده مان می شوند ظاهر می شوند و فحش گویان و عربده کشان در امتداد بلوار پیش می ایند.تنها چیزی که می توانم تشخیص دهم این است که چهار نفر چهار دست و پای یک پسر بقول خودمان جانسیز چَلیم سیز(نحیف و مردنی) را گرفته اند و پسری دیگر همراه با فحش های رکیک ناموسی مشت های محکمی را بر شکم او وارد می کند که به هر ضربه ای که به شکم آن پسر وارد می شود ماهیچه های شکمی من ناخواسته جمع می شوند.لقمه به دست صحنه را تماشا می کنیم.اخوی بزرگتر که با خانواده اش زیاد به این محل می آیند خونسرد به خوردن ادامه می دهد!دعوا هست دیگر الان خودشان سوا می شوند.اخوی کوچک چون همیشه حس طنزش گل انداخته و می گوید از دست ندهید که از این دعواها تهران هم پیدا نمی شود و مانند تماشای دقیق فیلم پیاله جیز بیز را رو به صحنه گذاشته! و مشغول خوردن می شود.پسرکی که می زند قطع و وصل می شود انگار.حال خوشی ندارد.مادر می گوید مست است نزند بکشد جوان مردم را.همان جوان های دور و بر کمی سوایشان می کنند.چربی پیاله ماسیده حسابی به زور فلفل را از چربی می کنم!
همسفر زندگی شاکی ست که اخوی کوچک خیلی تعارف می کند.می گوید به او بگویم وقتی با یک بزرگتر جایی می رود دست به جیب نشود!می گویم ناراحتی از اینکه اخوی کوچک حساب کرده؟می گوید نه.من حساب کردم ولی خب به زور و اجبار.می گویم اما اخوی کوچک حساب کرده است ها!می گوید نه.کلش شد 18 تومن آن را هم گذاشتم روی میز و آمدم!به محض پیاده شدن از اخوی کوچک می پرسم چه کسی حساب کرد؟!با خجالت می گوید بی خیال بابا.حالا هر کی!می گویم تو یا همسفر زندگی؟ می گوید من!و اینگونه هست که تعارفات بیش از اندازه همسفر زندگی و اخوی کوچک باعث شده است جیز بیزی به ارزش 18000 تومن 36000 تومن به پاچه این یزنه قیین رود!دندشان نرم تا دیگر زیادی تعارف نکنند.ساعت 11 شب است.می فرستمشان دنبال فروشنده.اخوی خجالت می کشد.همسفر زندگی خجالت همراه با ترس از قهر این بی اعصاب دارد!سوار ماشین اخوی می شوند و می روند تا 18000 تومن را زنده کنند!بر می گردند.شاد و خوشحال چون دو عدد پسته خندان دامغان!می گویند به محض اینکه گفتیم که گویا اشتباهی رخ داده و دوتایی حساب کرده ایم مرد می خندد و پولمان را پس می دهد!الان جیز بیز دارد جذب می شود!اما من هنوز مانده ام اینها چوب تعارف خود را خورده اند آن جیز بیز فروش چگونه می خواسته آن 18000 تومن را بخورد؟!