دراز كشيده ام وسط پذيرايي.نگاهم به دور تادورم مي چرخد.نسبتا جمع وجور است اما يك جارو كه مي خواهد و گردگيري.دانه هاي تسبيح را تند و تند يكي پس از ديگري مي لغزانم و ذكر مي گويم.ساعت را كه نگاه مي كنم پريشاني ام بيشتر مي شود.هنوز ناهارم هم كامل نيست.يك سر به سوپر ماركت هم بايد بزنم.تازه رسيده ام به دانه 34 ام!هنوز مانده تا سهم امروزم از تسبيح ها تمام شود.رويم نميشود به همسفر زندگي بگويم نصفش را هم او ادا كند!

بلندمي شوم و مي روم سمت اشپزخانه و ذهني شروع مي كنم به شمردن ذكرهايم.35 اللهم... 36....37  55...76  يا 86؟! دقيق يادم نيست.انگار باز هم انقدر در افكارم غرق شده ام كه شماره را فراموش كرده ام.چاره ندارم.سر خدا را كه نمي توانم كلاه بگذارم.بنا را مي گذارم بر 76 و دوباره ادامه مي دهم.سعي مي كنم از افكار مزاحم فارغ شوم و فقط به ذكري كه مي گويم بينديشم.

صداي زنگ يك اس ام اس كافي ست كه از معبودم فارغ شوم!!!فوري دستهايم را خشك مي كنم و تند و تند دو سه تا ذكر مانده را هم مي گويم تا بار يك تسبيح ديگر از روي دوشم برداشته شود!

گوشي را بر مي دارم و اس ام اس را مي خوانم.

نوشته است:الهي تو چه بي حساب مي بخشي و ما چه حسابگرانه تسبيح مي گوييم.

 

تا اغوش مهربانت هست به دنيا لبخند خواهيم زد.انشا... كه ساليان سال تكيه گاه من و فرزندانمون باشي.

روزت مبارك

اغاز و پايان

پايان يك دوره.يك اتفاق.يك سال تحصيلي.دخترك امروز فارغ از تحصيل شد!پيش دبستاني ياس.همه كاردستي هايش را كه در يك كلر بوك جمع آوري شده بود همراه با خمير بازي هايي كه ديگر شكل اوليه خود را ندارند و گلوله هايي از تلفيق چند رنگند.با كارهاي سفال و كلاژ و تحويل دادند... (نيم ساعت فسفر سوزانده ام تا بفهمم اين شي ء ايتاده در ميان سفال ها چراغ راهنماست!)راستش دلم گرفت.درست مثل روز آخر مدرسه خودمان كه دلم مي خواست غروب بشود و بنشينم همراه با صداي اذان مغرب كه از مسجد كبود پخش مي شد زار بزنم.آقاي قاسمي.دبير رياضي مان.يادش بخير.چقدر برايش دلتنگي كردم.چقدر گريه كردم.براي نديدنش!اما چقدر اين دلتنگي را پنهان مي كردم!!!الان را نمي دانم.ولي زمان ما تابو بود دوست داشتن معلم مرد!اما بار ديگر كه نگاه مي كنم اغازي دوباره مي بينم.اغازي براي ياد گرفتن علم و سواد.اغازي براي اموختن الفبا.خواندن.نوشتن.دخترك طبع شعر دارد!شايد شاعر شد.موسيقي را هم خوب مي فهمد.هر چه كه شد موفق باشد و راضي.همين برايم كافيست.




آغاز يك دوره.يك اتفاق.يك شغل.اخوي امروز آمده است تهران تا كاري را شروع كند.ديشب زنگ زد كه ديگر تنهايي و غم غربتتت به پايان رسيد!مي آيم تا همشهري بشم.باز هم دلم گرفت.گفتم بيا.موقت بيا.براي كسب تجربه و فرار از غول بيكاري.اما برگرد.تو و من براي تهران نيستيم.بايد بدهيم دست اهلش و برگرديم به ديار خودمان.نمي دانم.شايد هم پاياني ست.پايان يك انتظار.پايان يك دوره بيكاري و عاطل و باطل گردي.پايان پوچي.پايان خواب و خواب و خواب تا لنگه ظهر تا شايد اين خواب مرهمي باشد بر زخم اين همه بطالت و پوچي كه هر روز تيشه بر ريشه دل يك جوان مي زد .اغازي براي يك زندگي جديد.هر چه كه هست موفق باشد.


*********خوش به حال دخترك كه راحت اشك مي ريزد بخاطر دلتنگي اش براي خرگوشي كه فقط يك شب مهمان خانه مان بود!

ديروز رفتيم سبد بگيريم!

شماره مان 137 بود!و نوشته بود 400 و خرده اي نفر در صف انتظار!داشتند شماره 700 و خرده اي را صدا مي زدند كه دوزاريمان افتاد يعني ما در اصل 1137 امين نفريم!!!البت فقط در فروشگاه اتكاء كه مخصوص به اصطلاح عام نظامي هاست و لاغير.لااقل اينجا از ازدحام و باسان باسان و بوغوشماغ جهت گرفتن 4 كيلو مرغ يخ زده خبري نبود!البت كه اصلا از مرغ هم خبري نبود!بچه اش بهمان رسيد و نمي دانم ارزش دارد كه روزي ديگر سه ساعت وقتمان تلف شود كه مادر يخ زده شان را هم بگيريم بياوريم يا نه!

ديروز طيب زنگ زده بود كه شما تخم مرغ بهتان رسيد يا نه!!!گويا به او هم تخم مرغ نرسيده است.در هر صورت فرقي ندارد جفتشان هم ننه بالا هستند و عزيز سفره ما ايراني ها!

سبد اين دردانه اي كه اين روزها بدجوري اسمش بر سر زبان ها افتاده و بي شك امسال جاي يكي از سين هاي سفره هفت سين كهن را خواهد گرفت!

فقط مانده ام كليد كجا و سبد كجا؟!

كرامت انساني مان در حلق گذشتگان!!!هر چه مي كشيم از دست آنان مي كشيم اصلا.بير ايل ياغيشليق بشود معلوم است كه مين ايل بلكم بيشتر دامجيليق خواهد شد.

من هم نگويم تبريز دار عزيزمان خواهد گفت!


حكمت

اﮔــﻪ ﯾـــﻪ ﺭﻭﺯ ﺧـــﺪﺍ ﺍﺯﻡ ﺑﭙﺮﺳـــﻪ : ﭼــﺮﺍ ﻓــﻼﻥ ﮐـــﺎﺭﻭ ﮐـــﺮﺩﯼ? ﻣـــﯽ ﺧــﻮﺍﻡ ﺑﻬـــﺶ ﺑﮕـــﻢ : ﺣﺘﻤـــﺎ ﺣﮑﻤﺘــﯽ ﺗــﻮﺵ ﺑــﻮﺩﻩ ! ﺑﺒﯿﻨـــﻢ ﻭﺍﮐﻨﺸـــﺶ ﭼﯿـــﻪ!!...

ديروز بود كه متن فوق را بعنوان جوك خواندم و خنديدم.

گوشي تلفن را برداشتم و شماره گرفتم.از احوال مادرشوهرش جويا شدم كه چند روزي ست از شهرستان آورده اند و گويا قرار است براي هميشه نزد خودشان نگهش دارند.همه چيز ظاهرا خوب و مسالمت آميز بود.ديگر در اين بيست سال عروس و مادر شوهر حسابي اشتباهات دو جانبه را آزموده اند و مشكلي از نظر بودن در كنار هم نداردند الا يك مورد كه براي عروس آزار دهنده است و آن بي اختياري ادراري مادر شوهر پير.هشتاد سال دارد و طبيعي ست كه عوارض پيري را هم با خود همراه داشته باشد.عروس هم كه بيش از اندازه تميز و حساس و وسواسي.گفت شب اول افتضاح بار آورده بود و چهار پنج ساعتي طول كشيد تا رخت و لحاف را شستيم.الان چند روزي ست كه ايزي لايف مي بنديم و راحت ترم.اما چون چندان زبر و زرنگ نيست و بي دست و پاست من يا پسرش برايش مي بنديم.راستش دلم براي پير زن سوخت.گفتم خجالت نمي كشد؟ناراحت نمي شود؟گفت چرا.اتفاقا طفلك مخصوصا دفعات اول دستش را بر روي چشمانش مي گذاشت و از خجالت آب مي شد.معذب بود.قدري دلداريش دادم و گفتم به هر حال پسرش هست و وظيفه دارد حالا كه به پيري رسيده عصاي دستش باشد.اما حق را به تو هم مي دهم به هر حال سخت است هم براي تو و هم براي او.خدا دو تايتان را هم صبر بدهد.آنوقت عروس گفت:مانده ام شايد هنوز بيست سالي عمرش به دنيا باشد ....

و ديگر سكوت كرد.

قدري هم بحث هاي ديگري پيش كشيديم و خداحافظي كرديم.

گوشي را كه گذاشتم دلم گرفت.

شماره مادر را گرفتم كه قدري حال و هوايم را عوض كند.

خودش نبود و يكي از نوه ها جواب داد.گفت رفته است مراسم عزاداري.پرسيدم چه كسي؟گفت فلاني.باورم نشد.شوكه شدم.دوباره پرسيدم خودش مرده يا مادرش پدرش؟گفت خودش.خداي من.راست مي گويد.او كه پدر و مادرش چند سال است دستشان از دنيا كوتاه شده است.اما اين مرد چه؟چطور رفت؟با تصادف.در جا.مغزم خوب كار نمي كند.گوشي را مي گذارم و حساب و كتاب مي كنم.قيافه جوانش.با لباس هاي آراسته و مرتبش و موهاي سياهش كه آخرين باري كه ديدمش يك تار موي سفيد هم مهمانش نبود.خداي من.از اخوي بزرگم فقط يكي دو سال فاصله سني دارد.يعني داشت.يعني رفت؟آخر او كه دخترش 19-20 سال بيشتر ندارد.هنوز عروس نشده است.مگر همين پارسال پيارسال نبود كه پس از چند سال زندگي در غربت تهران بازگشتند اهر؟مگر زنش نگفته بود كه بخاطر ناراحتي قلبي شوهرش و ترس از فشار كاري و غربت و آلودگي هوا و ... امده اند اهر تا زندگي شان را از نو و اين بار بهتر شروع كنند؟مگر همين دو سه ماه پيش با هزار اميد و آرزو خانه نخريدند و اسبابشان را در اولين خانه شخصي خودشان نچيدند؟

دنيا چقدر بي وفايي تو؟چقدر نامردي تو؟


بارالها مادر 80 ساله پيري كه موقع بستن ايزي لايف توسط پسر و عروسش دست بر چشمانش مي گذارد شايد انتظار اجل را مي كشد و به او نمي رساني اما اين مرد چه؟مگر قرار نبود عصر با دست پر سمت خانواده اش برود كه چشم انتظار محبت پدر بودند

چشمانم را مي بندم.

لبخندي تلخ و گزنده بر گوشه لبم مي نشيند و مصمم مي شوم كه:

اﮔــﻪ ﯾـــﻪ ﺭﻭﺯ ﺧـــﺪﺍ ﺍﺯﻡ ﺑﭙﺮﺳـــﻪ : ﭼــﺮﺍ ﻓــﻼﻥ ﮐـــﺎﺭﻭ ﮐـــﺮﺩﯼ? ﻣـــﯽ ﺧــﻮﺍﻡ ﺑﻬـــﺶ ﺑﮕـــﻢ : ﺣﺘﻤـــﺎ ﺣﮑﻤﺘــﯽ ﺗــﻮﺵ ﺑــﻮﺩﻩ ! ﺑﺒﯿﻨـــﻢ ﻭﺍﮐﻨﺸـــﺶ ﭼﯿـــﻪ!!.

******************************************************************


تولد 6 سالگي دخترك

اين قافله عمر عجب مي گذرد.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

يلدا

آجيل فروش:

داداش از هر كدوم چقد بريزم برات؟!


مشتري:

انقدري كه تو اين سرما از خونه بيرونم نكنن!مخصوصا كه داداشش اينا مهمونمونن!!!

يادش بخير آجيل هايي كه پدر در كيسه هاي پر مي آورد و مادرم قاطي مي كرد.در مجمعه بزرگ و قديمي مسي يا ميان چادر گلدار تميز.ديدن زنان و مرداني كه برسم يلداها در صف آجيل ايستاده اند آن هم با كيسه هايي كه تهش مشتي از هر كدام از اجزاء آجيل خودنمايي مي كند درد آور است.اما اميدوارم با همين اندك آجيل هايمان يلدايمان شيرين باشد همچون هندوانه.

آپلود عکس , آپلود رایگان

گاهي فقط دوست داري بنشيني و بخواني.گاهي دوست داري آنان را كه دوستشان داري از دور به نظاره بنشيني بي آنكه ذره اي از سنگيني نگاهت را احساس كنند.گاهي چنان درگير روزمرگي هايت هستي كه شب سر به بالشت نگذاشته خوابت مي گيرد.

خداوندا به مردمان سرزمينم همه حس هاي خوب را ارزاني فرما.بگذار همه در آرامش زندگي كنند.بارالها ياريمان كن.

شايد باورش هم سخت باشد كه ديروز براي اولين بار صداي رييس جمهور كشورمان را در اين كليپ شنيدم.يعني تا اين حد از دنيايي كه در آن زندگي مي كنم فاصله گرفته ام من.

شنيدنش خالي از لطف نيست.آرامشي همراه با حس زندگي و اميدي دوباره.

بار الها ياريمان كن.

http://20ist.com/archives/30542


آقا پليس!

شماره مادرم است.صبحي هم زنگ زده بود.بدون شك خيلي دلتنگ است.بي قرار است.مي دانم.خوب مي شناسمش.از تن صدايش.از لحن محزونش.باز هم دلداريش مي دهم كه خدا بزرگ است و بالاخره هر كس روزي اي دارد.توكل بر خدا.همان خدايي كه آن دختر را از سرش كند و خيالت تخت شد!باز هم اگر صلاح بداند سنگ جلوي پايش مي اندازد.آرامش مي كنم و خداحافظي مي كند.مي روم سراغ ادامه جارو كشيدن.هنوز يك فرش را كامل جارو نكشيده ام كه تلفن دوباره زنگ مي خورد.باز هم خودش است.لابد حرفي براي گفتن داشته كه يادش رفته بگويد.برمي دام.گريه مي كند.التماس مي كند كه به همسفر زندگي بگويم تا مانع از ورودش به نيروي انتظامي شود.مي گويد آخر مگر قحطي كار است؟!آخر مگر همين سونگون چه ش هست؟عالم از همه جاي كشور روي ورده اند به سونگون و انوقت اخوي كوچكت ...  و باز گريه امانش نمي دهد.قدري هم بد و بيراه نثار اخوي بزرگ مي كند كه عليرغم آشنايي و كار چندين ساله اش در معدن وساطتي نمي كند.ارامش مي كنم و اطمينان مي دهم كه همسفر زندگي با او صحبت خواهد كرد تا از سرش بيندازد.

از وقتي گوشي را قطع كرده ام تا همين الان با خودم در جدالم.اگر كاري بود براي خودمان بود.پس براي چه عازم ديار غربت شديم؟آخر همسفر زندگي زنگ زد و گفت كه آقا نيا كه اشتباه بس بزرگي ست.مگر نخواهد گفت كه چرا خودت قبل تر از من مرتكبش شدي؟!اگر بد بود چرا خودت وارد سيستم شدي؟اگر خوب است چرا مانعم مي شوي.باز گريه مادرم يادم مي آيد.كه ديگر تحمل آن را ندارم كه در هفتاد سالگي چشم به راه پسر نظامي ام باشم كه زنده يا مرده اش از لب مرز برگردد.بس است كه سي سال پا به پاي پدرت آواره ديار غربت بوديم و زجرها كشيديم تا امروزمان اين شد.

چه مي توانم بگويم.فكر مي كنم مادر خودخواه است.به فكر تنهايي و انس خودش با محمدش هست.اما باز يادم مي افتد كه چند هفته اي ست همين جدال را با محمد خودم دارم!مي گويد:مامان!من بزلگ بشم آقا پليس مي شم ميام تو لو دسگيل مي تنم!!!مي گويم هر چه پدرم و پدرت آقا پليس بود بسم است!تو ديگر نمي خواهد آقا پليس بشوي.

خدايا خودت مشكل اشتغال و پيرو آن مشكل ازدواجشان را با دستان معجزه گرت حل كن.


بوی ماه مهر

5 سال و 8 ماه و 14 روز از ان شب سرد زمستانی می گذرد.30 دی ماه 86

و فردا دوشنبه 15 مهرماه 1392 دخترک به پیش دبستانی خواهد رفت.

آپلود عکس رایگان و دائمی


آپلود عکس رایگان و دائمی


آپلود عکس رایگان و دائمی

(حین گرفتن عکس سوم پیام بازرگانی رد شد!دوباره عکس گرفتم.   :)


آپلود عکس رایگان و دائمی


باغ شهر

فقط سبیلش هم وزن یک بچه است!آن وقت با آن یال و کوپال و سیگار به دست بر چرخ و فلک کوچک بچه ها سوار شده و گرداننده دستگاه هی چرخ و فلک را نگه داشته و جهتش را عوض می کند که احبر! که با آن سبیل مخوفش در جایگاه بازی بچه ها نشسته بلکه بترسد و پیاده شود!اقلا خوبیش این است که صف شلوغ نیست و همه این چند نفر که دارند بازی بازی می کنند خودی اند نه نخودی!دخترک بعد از چند دور چرخیدن نوبتش تمام می شود اما اکبر آقا همچنان می چرخد و لبخند ملیحی! بر لبانش که زیر سبیل مستتر گشته اند نمایان است!!!(دیدن این چیزها چشم بصیرت می خواهد!)

هوا سرد است.پسرک کمی سرفه می کند.با این حال چون عاشق ماشین است دوست دارد و داریم که سوار شود.پتوی نازک چهارخانه را پیچیده ایم دورش و در صف ایستاده ایم.از 5 تا ماشین برقی بازی یکیشان تعطیل است و از چهارتای موجود یک دختر سوار ثابتش هست که از لحظه ای که ما در صف نوبت ایستاده ایم و چهار نوبت گذشته است ثابت نشسته و تکان نمی خورد.هر نوبت که تمام می شود دستی برای گرداننده دستگاه و زنی که عمه صدایش می زند تکان می دهد و دوباره می نشیند تا نوبت بعد شروع شود.الان یک ماشین خالی هست و ما دو ماشین نیاز داریم.همسفر زندگی تا می اید به مسئول مربوطه بگوید ای کاش آن دخترک را که چند نوبت سوار شده بگویید پیاده شود تا ما با هم بچه ها را سوار کنیم پسرکی ریز نقش که دو سه نفری پشت ماست از بغل من و همسفر زندگی در قسمتی که مثلا نرده کشی شده برای گرفتن نوبت باسان باسان! خود را می رساند به ماشین خالی!مسئول بی آنکه در چشمان همسفر زندگی نگاه کند ماشین ها را راه می اندازد و می گوید آقا اقلا همان یک ماشین مانده را می گرفتید!و در برابر اعتراض به سوار شدن چند باره آن دخترک می گوید:اون پولش رو داده!بلیط داره بدون بلیط که نیست و چون موقعیت همسفر زندگی طوری است که زیاد به او اشراف ندارد به دخترک با چشم و ابرو اشاره می کند که دیگر تمام کند و پیاده شود این سری!و پیرمردی شق و رق! و شسته و رفته که تازه متوجه حضورش در قسمت داخلی محل بازی شده ام را می بینم که با لبخندی حاکی از رضایت دخترک را نگاه می کند و قند در دلش و شکر بر لبانش آب می شود!!!

کظم غیظ!موردی نا آشنا در وجود من است.به محض اینکه آتش خشم در من شعله ور می شود باید یک چیزی بگویم وگرنه خفه می شوم!پشت به مرد می کنم و چشم در چشم همسفر زندگی می دوزم و بلند طوری که مرد هم بشنود می گویم فکر می کند بچه گول می زند.خب اینمهمه ایما اشاره ندارد!بگو بچه خودمان است دوستش داریم.دلمان می خواهد 100 دور بزند شما را سنه نه!می دانم عزیز بچه شما اصلا شازده!اصلا پرنسس!اصلا از تخم طلا بوجود آمده!آیا نباید اقلا ارفاقی احترامی چیزی!قایل شوید برای اینهمه منتظرین که بچه شان احتمالا از چیل چیل یومورتا خارج شده اند؟!باز گلی به جمال سبیل اکبر آقا و اقوام!که وقتی چرخ و فلک مشتری نداشت بازی بازی شان گرفته بود!

شاید حقمان باشد که یک پارک درست و حسابی هم نداشته باشیم!شاید اول باید چیزهای دیگری داشته باشیم.