18 شهریور 63
سرما خورده ام فجیع.تا نشسته ام عادی ام.تا بلند می شوم برای کاری گویا تک
تک سلول های بدنم می لرزند.عرق سردی بر پیشانی ام می نشیند و دوباره می
نشینم.از پلک چشم هایم انگار که وزنه هایی به سنگینی چند صد گرم آویزان
باشند.به زور چشمانم را باز نگه می دارم.و اقای کوچک در این میان هی با
تکرار این سوال که :مامان داری خواب می بینی؟! با انگشتان مبارک سعی بر باز
نمودن چشمان من دارد.ایام هفته را گم کرده ام.نه می دانم چندم است و نه می
دانم چند شنبه است.برای از یاد بردن کسالت پشت کامپیوتر می نشینم و سایتی را باز می کنم برای خواندن بحث های خاله زنکی همیشگی اش!اس ام اسی برایم می اید از سایتی که چند وقت پیش با نام
و مشخصات اصلی در آن عضو شده ام.با ذکر نام اصلی ام تولدم را تبریک گفته
است.جا می خورم.نگاهی بر صفحه کامپیوتر می اندازم بالای سایتی که مشغول
خواندنش هستم نوشته:دوشنبه 18 شهریور1392
بله.امروز روز تولد من است.یادم نبود اصلا.خوشحال شدم!یک سال هم گذشت و من شاید کمی (قد یک ماه) بزرگتر شدم!
تولدم مبارک!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 11:26 توسط
|