رفتیم تکلیف الهی مان را به جا آوردیم!امیدواریم منتخب نیز تکلیف انسانی و الهی اش را بجای آورد.دو سه روز پیش اس ام اس یکی از کاندیداهای شورای شهر تهران به مان رسید که به نفع یک ائتلافی و در آستانه یک قدمی موفقیت(جان من حال می کنید اعتماد به نفس را!) انصراف داده است.اما امروز دیدیم نامش در لیست هست و اینگونه بود که با های و هوی لیست انتخابات شورای شهر را زیر سوال بردیم!!!و البته که کم نیاوردند و گفتند شباهت اسمی ست فقط.و ما نیز که عمرا کم بیاوریم گفتیم چند نفر نماینده مجلس دور فلان فلان شهر با نام و نام خانوادگی و نام پدر فلان در ایران موجودند؟!و بالاخره محکومشان کردیم و گفتند خب خانوم نمی تونیم که الان با ماژیک از لیست کم کنیم!

چنین رای دهنده موذی ای هستیم ما!

هر بار که قیمت ها چون پتک بر سرم می خورند با چشمانی متعجب رو به فروشنده می گویم :نه بابا و با حالت پرسشی قیمت را تکرار می کنم.می گوید:شما مثل اینکه قبر زندگی می کنید!چند وقت است بیرون نیامده اید؟!راستش از این تعبیرش خوشم نمی آید و رو ترش می کنم اما  ... خودم هم نمی دانم.شاید مرده ای بیش نیستم و خودم خب ندارم!

بر روی شیشه تره بار برگه ای خودنمایی می کند.نوشته لطفا از هرگونه بحث سیاسی در این مکان جدا خودداری نمایید.کیسه را به دست می گیرم تا سراغ حضرت سیب زمینی بروم.بله حضرت!گذشت دوران آن سیب زمینی بی رگ!گمان نمی کنم سیب زمینی دو هزار و چهارصد تومنی بی اصل و نسب و بی رگ و ریشه باشد!پسرک بلافاصله دنبالم راه می افتد که حاج خانوم بدین من پر کنم!از این لفظ حاج خانوم متنفرم.حس پیری زودرس بهم دست می دهد!فقط بر می گردم سویش و نگاه تندی می کنم.گمان می کند به خاطر اینکه می خواسته کیسه را از دستم بگیرد عصبانی شده ام.با لحنی ارام می گوید:حاج خانوم آخه اگه خودتون سوا کنین ... حرفش را قطع می کنم و می گویم می دونم کیلویی 200 بیشتر حساب می کنین!او و جوان پشت ترازو با همسرایی می گویند دویست نه سیصد!!!می گویم تورم به حق سوا هم رسید؟!در حال جمع کردن سیب زمینی ام که پیرمرد مدیر تره بار در حالی که آبکشی سفید در دست دارد غرولند کنان وارد مغازه می شود.سوی من می آید و می گوید:ببین دخترم اینو خریدم چار و پونصد می بینی همین یه ذره چار و پونصد.و در ادامه می گوید:سلام بابا خوبی!راستش همانقدر که از حاج خانوم شنیدن حس بد بهم دست می دهد از بابا و دختر شنیدن از زبان این مرد هم خوشم نمی آید.مخصوصا هم که چند روز پیش گفت که با دیدن من یاد دخترش میترا می افتد و گفت هر وقت خرید داشتم زنگ بزنم تره بار و بگویم میترا ستم تا بلافاصله یکی از شاگرد مغازه ها برایم بیاورد.خصلتم این است که تا زمانی که کسی زیادی به حریم شخصی ام وارد نشود راحتم و اگر کسی ابراز پسر خالگی! کند به شدت از او پرهیز می کنم.در حد فوبیا شاید!در مقابل حرف او هم اخم می کنم می گویم:خب بشود حاج آقا!وقتی من سیب زمینی را کیلویی 2700 می خرم شما هم باید آبکش را 4500 بخرید!می گوید:دخترم آن قضیه اش فرق می کند برای سیر کردن شکم است و ... از آن بهانه ها.بقول همسفر زندگی که می گوید خدا این قضیه"فرق فوکوله" را از تو نگیرد که هر جا کم آوردی به جای سوت زدن می گویی این فرق می کند!!!می گویم اینکه عذر بدتر از گناه است حاج آقا!اتفاقا چون بحث شکم است باید ارزان تر باشد چون نیاز همه روزه مان است.وگرنه که این آبکش اقلا دو سال عمر دارد!کم می آورد و می پرد بر سر باعث و بانی که بلافاصله کاغذ روی شیشه را نشانش می دهم و می گویم:لطفا بحث سیاسی نکنید!

می گوید من و زنم قرار گذاشته ایم به هم رای دهیم.من به زنم او به من!چون هیچ کس در زندگی برای من به اندازه او زحمت نکشیده و بالعکس.ایده خوبی بنظرم می رسد!(آیکون افکار موذیانه)!!!

نمی دانم چندمین پست است که ارسالش می کنم و به چند ساعت نکشیده می ترکانمش و نمی دانم چه کسانی در این چند ساعت آن را می خوانند و خاموش رد می شوند.آخر این کنتور نابکار وبلاگمان گاهی می پراند!

هر بار کلی دل و جرات برای خودم جور می کنم و می نویسم.می نویسم و می نویسم بعد یادم می افتد که ای داد بر من که همشیره اینجا را می خواند!می گویم بی خیال او که سیستمش پرپری تر از سیستم خودمان است تا بخواند می بریمش پستو!بعد دوباره یادم می افتد که دده م وای!خواهر همسفر زندگی!مشتری پرو پا قرصم که حتی مرا با افتخار به همکار مردش هم معرفی کرده که چنین زن داداش خزعبلات نویسی داریم ما!!! بعد دوباره می گویم بی خیال او الان سرش گرم تر از این حرف هاست.شاهدش هم ماشین صفر بی پلاکشان که سه هفته ای ست در پارکینگ مان خاک می خورد و هنوز زنگ نزده اند ببینند دزد برده است یا نه!حالا اینها را هم که می گذارم کنار می بینم دده وای ننه وای بچه های جاری ام را کجای دلم بگذارم؟!آنها که هم سیستمشان پیشرفته هست و هم سرعت و دقتشان!بماند که یک وقت دیدی اخوی کوچک گذرش به اینجا افتاد یا بوق و بیب و دید دید! و ...آن وقت است که دست بر ضامن پست می برم و می ترکانمش!یعنی روزگار است داریم ما.در خانه مجازی خودمان هم باید مراقب باشیم ...!

***ایرانسل طی اس ام اسی کسب رتبه اول در  نمی دانم کجا را اطلاع رسانی کرده بود و در پایان پیامش آورده بود:"ما به همراه شما اول شدیم"!

یعنی هر چه فکر می کنم این عبارت را جز یاندی قیندی! و دهن کجی به اپراتور همراه اول چیزی نمی دانم!یا من زیادی حساسم! یا مغزی که این جمله از آن تراوش نموده متعلق به یک زن است!یا اینکه خصلت خاله زنکی نه فقط مربوط به ضعیفه ها که مربوط به تمام افراد دنیاست حتی شما دوست عزیز!!!

کاش دلی به بزرگی دختر دستفروش مترو داشتم.