باغ شهر
فقط سبیلش هم وزن یک بچه است!آن وقت با آن یال و کوپال و سیگار به دست بر چرخ و فلک کوچک بچه ها سوار شده و گرداننده دستگاه هی چرخ و فلک را نگه داشته و جهتش را عوض می کند که احبر! که با آن سبیل مخوفش در جایگاه بازی بچه ها نشسته بلکه بترسد و پیاده شود!اقلا خوبیش این است که صف شلوغ نیست و همه این چند نفر که دارند بازی بازی می کنند خودی اند نه نخودی!دخترک بعد از چند دور چرخیدن نوبتش تمام می شود اما اکبر آقا همچنان می چرخد و لبخند ملیحی! بر لبانش که زیر سبیل مستتر گشته اند نمایان است!!!(دیدن این چیزها چشم بصیرت می خواهد!)
هوا سرد است.پسرک کمی سرفه می کند.با این حال چون عاشق ماشین است دوست دارد و داریم که سوار شود.پتوی نازک چهارخانه را پیچیده ایم دورش و در صف ایستاده ایم.از 5 تا ماشین برقی بازی یکیشان تعطیل است و از چهارتای موجود یک دختر سوار ثابتش هست که از لحظه ای که ما در صف نوبت ایستاده ایم و چهار نوبت گذشته است ثابت نشسته و تکان نمی خورد.هر نوبت که تمام می شود دستی برای گرداننده دستگاه و زنی که عمه صدایش می زند تکان می دهد و دوباره می نشیند تا نوبت بعد شروع شود.الان یک ماشین خالی هست و ما دو ماشین نیاز داریم.همسفر زندگی تا می اید به مسئول مربوطه بگوید ای کاش آن دخترک را که چند نوبت سوار شده بگویید پیاده شود تا ما با هم بچه ها را سوار کنیم پسرکی ریز نقش که دو سه نفری پشت ماست از بغل من و همسفر زندگی در قسمتی که مثلا نرده کشی شده برای گرفتن نوبت باسان باسان! خود را می رساند به ماشین خالی!مسئول بی آنکه در چشمان همسفر زندگی نگاه کند ماشین ها را راه می اندازد و می گوید آقا اقلا همان یک ماشین مانده را می گرفتید!و در برابر اعتراض به سوار شدن چند باره آن دخترک می گوید:اون پولش رو داده!بلیط داره بدون بلیط که نیست و چون موقعیت همسفر زندگی طوری است که زیاد به او اشراف ندارد به دخترک با چشم و ابرو اشاره می کند که دیگر تمام کند و پیاده شود این سری!و پیرمردی شق و رق! و شسته و رفته که تازه متوجه حضورش در قسمت داخلی محل بازی شده ام را می بینم که با لبخندی حاکی از رضایت دخترک را نگاه می کند و قند در دلش و شکر بر لبانش آب می شود!!!
کظم غیظ!موردی نا آشنا در وجود من است.به محض اینکه آتش خشم در من شعله ور می شود باید یک چیزی بگویم وگرنه خفه می شوم!پشت به مرد می کنم و چشم در چشم همسفر زندگی می دوزم و بلند طوری که مرد هم بشنود می گویم فکر می کند بچه گول می زند.خب اینمهمه ایما اشاره ندارد!بگو بچه خودمان است دوستش داریم.دلمان می خواهد 100 دور بزند شما را سنه نه!می دانم عزیز بچه شما اصلا شازده!اصلا پرنسس!اصلا از تخم طلا بوجود آمده!آیا نباید اقلا ارفاقی احترامی چیزی!قایل شوید برای اینهمه منتظرین که بچه شان احتمالا از چیل چیل یومورتا خارج شده اند؟!باز گلی به جمال سبیل اکبر آقا و اقوام!که وقتی چرخ و فلک مشتری نداشت بازی بازی شان گرفته بود!
شاید حقمان باشد که یک پارک درست و حسابی هم نداشته باشیم!شاید اول باید چیزهای دیگری داشته باشیم.