دراز كشيده ام وسط پذيرايي.نگاهم به دور تادورم مي چرخد.نسبتا جمع وجور است اما يك جارو كه مي خواهد و گردگيري.دانه هاي تسبيح را تند و تند يكي پس از ديگري مي لغزانم و ذكر مي گويم.ساعت را كه نگاه مي كنم پريشاني ام بيشتر مي شود.هنوز ناهارم هم كامل نيست.يك سر به سوپر ماركت هم بايد بزنم.تازه رسيده ام به دانه 34 ام!هنوز مانده تا سهم امروزم از تسبيح ها تمام شود.رويم نميشود به همسفر زندگي بگويم نصفش را هم او ادا كند!
بلندمي شوم و مي روم سمت اشپزخانه و ذهني شروع مي كنم به شمردن ذكرهايم.35 اللهم... 36....37 55...76 يا 86؟! دقيق يادم نيست.انگار باز هم انقدر در افكارم غرق شده ام كه شماره را فراموش كرده ام.چاره ندارم.سر خدا را كه نمي توانم كلاه بگذارم.بنا را مي گذارم بر 76 و دوباره ادامه مي دهم.سعي مي كنم از افكار مزاحم فارغ شوم و فقط به ذكري كه مي گويم بينديشم.
صداي زنگ يك اس ام اس كافي ست كه از معبودم فارغ شوم!!!فوري دستهايم را خشك مي كنم و تند و تند دو سه تا ذكر مانده را هم مي گويم تا بار يك تسبيح ديگر از روي دوشم برداشته شود!
گوشي را بر مي دارم و اس ام اس را مي خوانم.
نوشته است:الهي تو چه بي حساب مي بخشي و ما چه حسابگرانه تسبيح مي گوييم.